همیشه عاشق

به زخمهایم می نگری … ؟

درد ندارند دیـــــــــــــــگر

روزی که رفتـــــــــــــــی ،

مرگ تمام درد هایم را با خودش بـــــــــــــــرد...

مرده ها درد نـــــــــــــــمی کشند...

حرف آخرم این اســـــــــــــــت

برنگرد دیـــــــــــــــگر

زنده ام نـــــــــــکن...



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 17 فروردین 1391 توسط افسانه جووون | نظرات ()

امشب هوا بارانی است.

امشب هوا بارانی است

و

من گریه نمی كنم،

امشب هوا بارانی است

و

من نه من امشب می گریم،

شاید دل گرفته ام،

همچو ابر بارنی گشایشی از گریه شبانه بگیرد،

شاید اشكهایم در میان قطرات باران گم شود،

باران اشكهایم را می شوید. شاید هیچكس نفهمد كه من گریسته ام.

اما نه تو حتماً می فهمی.

فردا كه ببینمت،

صفای آسمان بهاری دلم را خواهی دید و به نمناكی هوای دلم پی خواهی برد.



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 بهمن 1390 توسط افسانه جووون | نظرات ()

تمام سهم من از زندگی

پنجره ای بود

که درش به روی غروب خورشید باز میشد

غروبی غم انگیز تر از دل باختن و تنها شدن

اما

ساعتی بعد چشمانم درخشید

زیرا که من

به مهمانی ستاره ها رفته بودم



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 بهمن 1390 توسط افسانه جووون | نظرات ()

یک شبی مجنون نمازش راشکست

بی وضو در کوچه ی لیلی نشست

عشق ان شب مسته مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای ؟

بر صلیب عشق دارم کرده ای ؟

خسته ام زین عشق دلخونم نکن

مرد این بازیچه دیگه نیستم

این تو و لیلای تو من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگت پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلی ساختی

من کنارت بودمو نشناختی

 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 27 آذر 1390 توسط افسانه جووون | نظرات ()

تا کجایه قصه باید ز دلتنگی نوشت ؟

تا به کی بازیچه بودن در دوست سرنوشت؟

تا به کی با ضربه های درد باید رام شد ؟

یا فقط با گریه های بیقرار ارام شد؟

بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار؟

خسته ام از زندگی با غضه های بی شمار...



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 27 آذر 1390 توسط افسانه جووون | نظرات ()

بخند عزیزم دنیا خنده داره

غصه بجز خنده دوا نداره

بخند خدا دیدن لبخندشو

روی لبای بنده هاش دوست داره

چه زود به اخر میرسن آدما

تموم این روز و شبا که بد نیست

ممنونم از لطف خدا که جز من

هیچکسی خندوندنتو بلد نیست



نوشته شده در تاريخ جمعه 25 آذر 1390 توسط افسانه جووون | نظرات ()

هیشکی نمیدونه چرا

دلم گرفته این روزا

خدا خودش خوب میدونه

طاقت ندارن عاشقا

***

بگو از کجای این

جاده میشه رسید به تو

به قاف عشقت میرسم

بمون بمون بمون نرو



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 آذر 1390 توسط افسانه جووون | نظرات ()

وقتی تو غمگینی

 

از بی کسی پر میشوم

 

<<قلبم>> قطره قطره آب می شود

 

<<لحظه هایم >> نفس گیر میشود

 

<<شب گریه هایم>> پایان نمیگیرد

 

و مدام بی پناه میشوم

 

تا انجا که از یاد میبرم

 

که در خوابم.......



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 29 آبان 1390 توسط افسانه جووون | نظرات ()

روزی كه می گفتی من با تو می مانم


روزی كه دانستی من بی تو میمیرم


روزی كه با عشقت بستی به زنجیرم


بازنده من بودم این بوده تقدیرم


خوش باوری بودم پیش نگاه تو


هر دم ز چشمانت خواندم كلامی نو


عاشق نبودی تو من عاشقت بودم


در قبله گاه عشق بودی تو معبودم


آرام و آسوده در خواب خوش بودی


یك لحظه من بی تو هرگز نیاسودم


من با نفس هایم نام تو را بردم


كاش ای هوسبازم با تو نمی ماندم


عشق تو چون برگی در دست طوفان بود


دل كندن و رفتن پیش تو آسان بود


روزی به من گفتی دیگر نمی مانم


گفتم كه می میرم گفتی كه می دانم


باور نمی كردم هرگز جدایی را


آن آمدن با عشق این بی وفایی را



نوشته شده در تاريخ شنبه 28 آبان 1390 توسط افسانه جووون | نظرات ()

یک نفر امد قرارم را گرفت

برگ و بار و شاخسارم را گرفت


چهار فصل من بهار بود،حیف

باد پائیزی بهارم را گرفت


اعتباری داشتم در پیش عشق

با نگاهی ، اعتبارم را گرفت


عشق یا چیزی شبیه عشق بود

آمد و دار و ندارم را گرفت



نوشته شده در تاريخ شنبه 28 آبان 1390 توسط افسانه جووون | نظرات ()

با گل مهتاب موافق شده ام

چشم و چراغ شب مشرق شده ام

شاعر ارامش فصل بهار

روح غزل نبض دقایق شده ام

مژده دلگرمی پروانه ها

مونس گل های شقایق شده ام

منظره صبح دل انگیز باغ

پنجره باز حقایق شده ام

در تپش جاری نور و نسیم

رفتم و دل بستم و عاشق شده ام



نوشته شده در تاريخ جمعه 27 آبان 1390 توسط افسانه جووون | نظرات ()

قصه از انجا شروع شد

از خیال با تو بودن

در یک صبح پاییزی مه الود

و میان فرشی از برگ های زرد و قرمز

همراه با هق هق ابر

که می ریخت روی چشم هایم

قطره های باران را

***

و چه بی خیال بودند رهگذران

بی تفاوت

سرد و بی احساس

و ما..........

با خیال با هم بودن

دست در دست هم

به سوی فردایی نزدیک می رفتیم




نوشته شده در تاريخ جمعه 27 آبان 1390 توسط افسانه جووون | نظرات ()

سکوت است و دلم پرواز کرده

دلم تا اسمان پر باز کرده

گهی <یاسین>گهی<فاطر>گهی<ناس>

گهی بر گونه ام اشکی چو الماس

خداوندا دلم بی تاب گشته

برای دیدنش بی تاب گشته

براش سفره ی دل باز کردم

سفر تا شهر عشق اغاز کردم

نوید داد و بر روحم گذر کرد

به باغ خشک قلب من نظر کرد



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 26 آبان 1390 توسط افسانه جووون | نظرات ()

ساده می گویم عزیزم دل بریدن ساده نیست
چشمهای مهربانت را ندیدن ساده نیست


از زمان رفتنت خورشید را گم کرده ام
ناله های ابر را هر شب شنیدن ساده نیست



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 شهریور 1390 توسط افسانه جووون | نظرات ()


گریه می کنم شبی پیش پای اسمان


دل شکسته و غمگین با خدای اسمان


کوچه کوچه می روم در خیال دیدنت


محو عشق می شوم همنوای اسمان


بوی مهربان مهر میوزد بهر کجا


سبز می شود کویر با دعای اسمان



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 شهریور 1390 توسط افسانه جووون | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:3)      1   2   3  

درباره وبلاگ
مطالب اخير
آرشيو مطالب
نويسندگان
پيوند ها
» love
نظر سنجي
» نظرتون درباره وبلاگ من چیه ؟





پيوند هاي روزانه
آمار سايت
بازديدهاي امروز : نفر
بازديدهاي ديروز : نفر
كل بازديدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :