به زخمهایم می نگری … ؟
درد ندارند دیـــــــــــــــگر
روزی که رفتـــــــــــــــی ،
مرگ تمام درد هایم را با خودش بـــــــــــــــرد...
مرده ها درد نـــــــــــــــمی کشند...
حرف آخرم این اســـــــــــــــت
برنگرد دیـــــــــــــــگر
زنده ام نـــــــــــکن...
امشب هوا بارانی است.
امشب هوا بارانی است
و
من گریه نمی كنم،
امشب هوا بارانی است
و
من نه من امشب می گریم،
شاید دل گرفته ام،
همچو ابر بارنی گشایشی از گریه شبانه بگیرد،
شاید اشكهایم در میان قطرات باران گم شود،
باران اشكهایم را می شوید. شاید هیچكس نفهمد كه من گریسته ام.
اما نه تو حتماً می فهمی.
فردا كه ببینمت،
صفای آسمان بهاری دلم را خواهی دید و به نمناكی هوای دلم پی خواهی برد.
تمام سهم من از زندگی
پنجره ای بود
که درش به روی غروب خورشید باز میشد
غروبی غم انگیز تر از دل باختن و تنها شدن
اما
ساعتی بعد چشمانم درخشید
زیرا که من
به مهمانی ستاره ها رفته بودم
یک شبی مجنون نمازش راشکست
بی وضو در کوچه ی لیلی نشست
عشق ان شب مسته مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای ؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای ؟
خسته ام زین عشق دلخونم نکن
مرد این بازیچه دیگه نیستم
این تو و لیلای تو من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگت پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلی ساختی
من کنارت بودمو نشناختی
تا کجایه قصه باید ز دلتنگی نوشت ؟
تا به کی بازیچه بودن در دوست سرنوشت؟
تا به کی با ضربه های درد باید رام شد ؟
یا فقط با گریه های بیقرار ارام شد؟
بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار؟
خسته ام از زندگی با غضه های بی شمار...
غصه بجز خنده دوا نداره
بخند خدا دیدن لبخندشو
روی لبای بنده هاش دوست داره
چه زود به اخر میرسن آدما
تموم این روز و شبا که بد نیست
ممنونم از لطف خدا که جز من
هیچکسی خندوندنتو بلد نیست
هیشکی نمیدونه چرا
دلم گرفته این روزا
خدا خودش خوب میدونه
طاقت ندارن عاشقا
***
بگو از کجای این
جاده میشه رسید به تو
به قاف عشقت میرسم
بمون بمون بمون نرو
وقتی تو غمگینی
از بی کسی پر میشوم
<<قلبم>> قطره قطره آب می شود
<<لحظه هایم >> نفس گیر میشود
<<شب گریه هایم>> پایان نمیگیرد
و مدام بی پناه میشوم
تا انجا که از یاد میبرم
که در خوابم.......
در قبله گاه عشق بودی تو معبودم
گفتم كه می میرم گفتی كه می دانم
آن آمدن با عشق این بی وفایی را
یک نفر امد قرارم را گرفت
برگ و بار و شاخسارم را گرفت
چهار فصل من بهار بود،حیف
باد پائیزی بهارم را گرفت
اعتباری داشتم در پیش عشق
با نگاهی ، اعتبارم را گرفت
عشق یا چیزی شبیه عشق بود
آمد و دار و ندارم را گرفت
با گل مهتاب موافق شده ام
چشم و چراغ شب مشرق شده ام
شاعر ارامش فصل بهار
روح غزل نبض دقایق شده ام
مژده دلگرمی پروانه ها
مونس گل های شقایق شده ام
منظره صبح دل انگیز باغ
پنجره باز حقایق شده ام
در تپش جاری نور و نسیم
رفتم و دل بستم و عاشق شده ام
قصه از انجا شروع شد
از خیال با تو بودن
در یک صبح پاییزی مه الود
و میان فرشی از برگ های زرد و قرمز
همراه با هق هق ابر
که می ریخت روی چشم هایم
قطره های باران را
***
و چه بی خیال بودند رهگذران
بی تفاوت
سرد و بی احساس
و ما..........
با خیال با هم بودن
دست در دست هم
به سوی فردایی نزدیک می رفتیم
سکوت است و دلم پرواز کرده
دلم تا اسمان پر باز کرده
گهی <یاسین>گهی<فاطر>گهی<ناس>
گهی بر گونه ام اشکی چو الماس
خداوندا دلم بی تاب گشته
برای دیدنش بی تاب گشته
براش سفره ی دل باز کردم
سفر تا شهر عشق اغاز کردم
نوید داد و بر روحم گذر کرد
به باغ خشک قلب من نظر کرد
ساده می گویم عزیزم دل بریدن ساده نیست
چشمهای مهربانت را ندیدن ساده نیست
از زمان رفتنت خورشید را گم کرده ام
ناله های ابر را هر شب شنیدن ساده نیست
گریه می کنم شبی پیش پای اسمان
دل شکسته و غمگین با خدای اسمان
کوچه کوچه می روم در خیال دیدنت
محو عشق می شوم همنوای اسمان
بوی مهربان مهر میوزد بهر کجا
سبز می شود کویر با دعای اسمان
